در
روياي كودك كفاش
هر روز قدم مي زند
مرد هزار پا
موضوع :
| +| نوشته شده در ::چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387:: و ساعت ::12:45::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
به قرص كامل ماه مي ماند
و تا قرص هايش كامل شوند
ماه به ماه
نان آور دارو خانه ها شديم
حرف ندارد حرف ندارد
ما صداي خنده ي خود را
روي تصويرش گذاشتيم
كه شما فكر كنيد
خوشبختي افسانه نيست
اين دختر يك فرشته است
يك فرشته......
ما هم
به سازمان بهزيستي سپرديمش
براي بال درماني
وبعد
برج بلند بانك ها را
از بالهايش آويزان كرديم
كه نتواند به آسمان بر گردد
ويزيت دکتر
به نام فاميلي بلندمان
بلند بلند خنديد
و ما از خجالت
فيلسوف شديم
و گفتيم
انسان تنهاست........ انسان تنهاست........
حالا دارد باورمان مي شود
كه جزاير تنها
و خانواده ي دكتر ارنست
حقيقت دارند.
موضوع :
| +| نوشته شده در ::شنبه دوازدهم مرداد 1387:: و ساعت ::12:17::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
تقصير از پدر نبود
جرينگ جرينگ اين سكه هاي لا مصب
هر چشمي را خيره مي كند
حسابهاي جاري
حسابهاي بي حساب
و فرزندان خم شده اي كه
بي نگاه به شرم فردوسي ميدانش را دور مي زنند
روي پدر را سفيد گذاشته اند
سلطان حق داشت
به شاهنامه لبخند نزند
كه سكوت عصر پسامدرن را پيش بيني مي كرد
و خوب مي دانست
فردوسي را تمام كلينيك ها جواب مي كنند
و رودكي عيالوار مي شود
تقصير از پدر نبود........
تقصير از پدر نبود......
موضوع :
| +| نوشته شده در ::یکشنبه نوزدهم خرداد 1387:: و ساعت ::8:16::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
ماهی ها بیرون پریده اند
تا برای عطر آمدنت پروانه شوند
من
لحظه ی تحویل سال را
تا دیدن دوباره ی تو پشت در گذاشته ام
ودیدن دوباره ی تو
به وقت گل نی تنظیم شده است
بیچاره ماهی ها،
بیچاره من،
بیچاره این سال
که هیچکس تحویلش نمی گیرد
موضوع :
| +| نوشته شده در ::سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387:: و ساعت ::10:51::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
گلوله ها
خيره به آسمان!.......
پرنده شدنم را
پيش از خودم حدس زده اند.
موضوع :
| +| نوشته شده در ::شنبه بیست و هفتم بهمن 1386:: و ساعت ::14:4::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
v
روح برفي
يه چيزي از تو چشام داره فواره مي زنه
اشك نيست ، اشك نمي تونه چشمو از جا بكنه
يه چيزي اره شده فكرمو داره مي بره
موريانه شده و روحمو داره مي خوره
يه چيزي ديونه وار مشت مي زنه توي سرم
يه چيزي كه نمي زاره تو رو از ياد ببرم
تكه تكه شدن روحمو دارم مي بينم
اوج فواره ي اندوهمو دارم مي بينم
آره اين تب توئه كه داره آبم مي كنه
متلاشيم مي كنه ، خوردو خرابم مي كنه
بزا فواره بشه اندوه دوري از چشات
بزا دنيا بدونه چه جوري آب شدم به پات
واسه روح برفي من نگران نباش عزيز
تشنه ي قهوه ي گرم چشمتم بريز...بريز
واسه من چيزي نمونده نگران من نباش
شعله شعله چشمتو رو تن برفي ام بپاش
دست من تو دست تو خيلي تماشايي مي شه!
عاشقانه آب شدن صحنه ي زيبايي مي شه!
........................................
كاش مي شد بخار نشم..... كه از از بالا ببينمت......
كاش مي شد همين حالا ،
همين حالاببينمت
موضوع :
| +| نوشته شده در ::سه شنبه سیزدهم آذر 1386:: و ساعت ::10:22::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
نا گهان آينه اي شكست!........
مرگ اين روزها خيلي عادي است ، عادي تر از آنچه كه فكر مي كنيم. هر لحظه بايد منتظر خبر رفتن عزيز ديگري باشيم و هر لحظه آماده باش چشم ها براي گريه و دلها براي اندوه!مرگ قيصر امين پور نيز يكي از آن ناگهان ها بود كه منتظرش بودم مي دانستم خيلي وقت است كه با رفتن كنار آمده .صبح پيامي از ظاهر سارايي دريافت مي كنم : در گذشت كسي كه اول اسمش آخر نام عشق بود تسليت باد . گيج مي شوم آنقدر كه دم دست ترين وازه ها را انتخاب مي كنم و مي پرسم قيصر مرد؟و جواب مي دهند : نمرد به ابديت پيوست!حالا ديگر باورم شده، يكي از همكاران اداري كه شاعر هم نيست با شنيدن اين خبر صداي قرآن كامپيوترش را بلند مي كند و به احترام قيصر شعر ايران به قرآن گوش مي كند اينجاست كه خوشحال مي شوم از زنده بودن قيصر از اين كه در دل مردم جاگرفته و همه از رفتنش اندوهگين شده اند از اينكه قيصر با شعر هاي ماندگارش هرگز نمي ميرد .آخرين باري كه در دفتر شعر جوان ديدمش خيلي لبخند مي زد و لطيفه مي گفت و مي خنديد و طنز تلخي هم در كلامش موج مي زد اما انگار خودش هم مي دانست كه دارد مي رود و اين طنز و طنازي براي بي خيال شدن اين همه اندوه درون است. و آخرين شعر زيبايي كه از ش خواندم رباعي زيبا و نو آور
ديشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسي آبدار با پنجره داشت
چك چك چك ....چكار با پنجره داشت
و همين ديروز بود كه جليل صفر بيگي برايم از شعر هاي قيصر مي خواند و من هي تاكيد مي كردم كه جليل جان اون رباعي ديشب باران...... رو بخوان انگار هر چي اين شعر را مي شنيدم و مي خواندم سير نمي شد م انگار به جليل هم يك جوري الهام شده بود كه شعر هاي قيصر را براي ديگران بخواند و حالا براي گريه كردن بهانه ا ي محكم تر ازقيصر نمي بينم اگر چه معتقدم قيصر تازه دارد زندگي را آغاز مي كند و در دل مردم امانتدارش پردوام تر مي شود.پروازش را از خاطر نبريم و يادش گرامي باد.
موضوع :
| +| نوشته شده در ::سه شنبه هشتم آبان 1386:: و ساعت ::9:53::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
سه شعر کوتاه
۱
با بالهاي مقوايي
بر اوج گرفتنم مي بالم
اما اين نخ.....
آه اين نخ........
روياي پرنده شدنم را
به زمين گره زده است
۲
هرلحظه
زيبايي تازه تري رو مي كند
اما... لو نمي دهد
تو چقدر دوستم داري
مي ترسد بميرم
زندگي دلسوز
موضوع :
| +| نوشته شده در ::دوشنبه شانزدهم مهر 1386:: و ساعت ::8:5::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::
نگاه ملتمس مرد كبريت فروش
خواهش زني با جورابهاي در دست،
دست دراز پير زن
و
بوق به موقع پاژرويي كه از مرگ نجاتم مي دهد
اينها را كنار هم بگذار
مي تواني شعري بسازي
شاعر!
نام من محمد رضاس منو ايوب صدا نزن
ديگه طاقت ندارم خدا ، تو رو خدا نزن
حالا كه آخر تلخيامونه خدايي كن
ديگه دس به قسمت شيرين ماجرا نزن
هفت پشتم به ايوب نمي رسه با ور بكن
اين شناسنا مه رو مي بيني تو اين دستا؟، نزن
به پرنده هاي اندوهت بگو دس بكشن
روسپاه دلخوشيم ديگه از اين سنگا نزن
پشت سر لشكر اندوه رو به رو شط سقو ط
خيلي دستام خاليه حرفي به جز عصا نزن
روحم از نعره ي ابليس داره كم كم تا مي شه
با من قاطي خاك حرف فرشته ها نزن
من خودم همين جوري تحملم سر اومد
تو ديگه شيطانتو واسه م فرشته جا نزن
موضوع :
| +| نوشته شده در ::پنجشنبه چهارم مرداد 1386:: و ساعت ::7:58::
توسط ::محمدرضا رستم پور:: |:: ::

